دل نوشته های دور

تو بکوش زبان و جسمت برسند به ذکر و مستی / تو بــدان بــدان زمان تو بخـدا خـدا پرستي

آمدی جانم به قربانت صنم

نازنینم کشته ی عشقت منم

نورچشمانت چنان ماه است عیان

شمع جان من به جنگش ناتوان

در تلاشم از رقیب پنهان شوی

از حسد مُردم مرا درمان شوی

هرچه میگویی به دردم مرهم است

بودن با تو به عمری هم کم است

مات لبخند و نگاه نافذت

از خدا خواهم که باشد حافظت

جسم و جانت از بلا گردون شود

عشق تو سهم من مجنون شود

هرچه میگویی به دردم مرهم است

بودن با تو به عمری هم کم است

نوشته شده در شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۳ساعت 23:11 توسط جواد مهاجرپور ( مهاجر )| |


Design By : Night Skin